آیا با ادامه روند این قضاوتهای تک بعدی و عجولانه، فضایی سرشار از دموکراسی را استشمام خواهیم کرد؟
روز مادر مبارک
روز خبرنگار را پشت سر گذاشتيم،مثل هر سال. هنوز از خاطرمان شهيد صارمي؛ كسي كه به خاطرش، اين روز را جاودانه كرديم، مرتضي آويني عزيز و سانحه هواپيماي c- 130 و دوستاني كه پرواز زود هنگامشان نقره داغمان كرد را از ياد نبرديم كه به بدهكار هستشان هستيم.
اگر چه روز خبرنگار گذشته است، اما هنوز دلمان براي بوي جوهر و كاغذهاي كاهي و تحريرهاي نمور تنگ است، تحريريه خبرنگاراني كه سالها در روزنامه و خبرگزاري خون دل خوردند و صبورتر شدند.
به ويژه خبرنگاراني كه عمر كاري آنها به 10 سال، نزديك ميشود، انگار يك عمر گذشته از روزهايي كه جز خستگي، فشارهاي كاري و عصبي روزانه و شبانه ثمرهاي ديگر براي آنها نداشته است.
آنها كه در پشت سرشان سرمايهاي جز پشتي خميده از نوشتن و مچهايي نحيف از تندنويسيهاي بسيار نمانده، سرمايههايي كه انگار به هيچ كار نميآيند.
بماند كه اين روز، در خاطر مخاطبان عام و مردم، كمتر به ياد مانده و كمتر كسي در بين مردم با سختيهاي كار يك خبرنگار آشنا است.
و دست كم، احترام، كمترين چيزي است كه از مخاطبان خود ميخواهند.خلف وعدهها، معطلشدنهاي متمادي پشت خط تلفن، نمابرهايي كه پس از مدتها پاسخ داده ميشوند، نشستها و همايشهايي كه پس از كلي معطلي برپا ميشوند نشانه برخي از اين بي توجهيهاست.
البته پرداخت به موقع حقوق،طرح ترافيك و... از ديگر مواردي است كه همواره از مهمترين دغدغههاي خبرنگاران به شمار ميروند و بيمه، ماراتني كه بسياري از خبرنگاران، هرگز به آن نرسيدند و تنها حسرت آن را در دل، نگه داشتند.
پرونده كاري برخي از خبرنگاران را كه ورق ميزنيم ميبينيم كه متاسفانه هستند كساني كه تنها عنوان يك خبرنگار را با خود به يدك ميكشند و هشت ساعت كاري خود را تنها به كپيبرداري از سايتها و خبرگزاريها پر ميكنند دريغ از اينكه به خود زحمت داده و خبري توليد كنند و اين روند، نتيجهاي جز تنزل جايگاه و شأن و از سويي افت كاري يك خبرنگار را در پي نخواهد داشت.
اين روزها را چارهای نیست جز اینکه اهالی خبر به اصول و وجدان رسانهاي خود بيشتر توجه كرده و این تکلیف را از نو، مشق گيرند.غنچه با دل گرفته گفت:
زندگی
لب زخنده بستن است
گوشه ای درون خود نشستن است
گل به خنده گفت:
زندگی شکفتن است
با زبان سبز راز گفتن است
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد
تو چه فکر می کنی ؟
کدام یک درست گفته اند؟
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است
هر چه باشد او گل است
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است!
قیصر امین پور
به بهانه کشف آثار باقی مانده از ارتش ۵۰ هزار نفری مدفون کمبوجیه در صحرای مصر مطلبی از جلد سوم کتاب تاریخ هرودت برداشت کردم که در پی می آید:
كمبوجيه (كامبيز) فرستادهاي به مصر فرستاد تا از دختر آمازيس پادشاه مصر خواستگاري كند. آمازيس كه از قدرت پارسها بيمناك بود تصميم گرفت تنها فرد باقي مانده از آپريس پادشاه قبلي، به نام نيتيس كه دختري بسيار بلند بالا و زيبا رو بود را به كمبوجيه معرفي كند.
به مادرم که خیلی زود تنهایمان گذاشت
اين روزها، ياد توست.
از تو نوشتن، قلمي توانا و هنري بيتا را طلب مي كند كه مرا توان آن نيست. تو بزرگتر از آن بودي كه قلم شكسته چون مني ياراي صعود به بارگاه آسماني ات را داشته باشد .
چه كنم كه بيان حق شناسي سزاوارانه ات را نداشتم.انديشه قاصر و قلم الكن از آني است كه بتواند فرشته اي چون تو را بستايد يا به اداي تكليف چشمه اي از درياي والا مقامت را بشايد مادر.
چه كنم كه توشه اي بيش از اين در چنته نداشتم پس سخاوتمندانه همين دلواژه هاي نارسم را بپذير.
تنها نه به خاطر بهشتي كه به زير پاي توست. نه به خاطر لالايي هاي دلنوازت. نه به خاطر سرشت مهرآگين و عشق ورزيت. نه به خاطر قلب پاكباز و زيبايي نازكي خيالت و يا تردي روح دلنوازت. نه به خاطر خون واره ي چشمان اشكبارت.
کاش می دانستی كه بهار آرزوهايم به كرم ميزباني كريم تو گل افشان بودو رزق و روزي ام از بركت دعاي خلوت تو رونق مي گرفت مادر.
كاش مي توانستم به خون خود قطره قطره بگريم تا سرسپردگي هم را به خود باور كني و سبزي همه عمرم را فداي يك تار موي سپيدت مي كردم مادر.
كاش نقاب سينه ام را مي شكافتي و به قلبم كه از خون دل توست، مي رسيدي و در واقعيت كوچك من ، حقيقت بزرگ خود را مي يافتي مادر.
كاش عمود كمرم مي شكست تا عصاي كج شمشاد قامت خميده ات مي شدم مادر.
و اي كاش............ ......... ...
تقديم به مادرم و تمام
مادران رفته جنت مكان و خلد آشيان .
چه سخت است وداع با عزیزی که عاشقانه دوستش داشتم ... / یادداشت همسرم درباره مادرم

هنگامی که در 75 کیلومتری تختجمشید، راه اصلی اصفهان به شیراز را به سوی پاسارگاد ترک میکنیم و از میان درختان بلند و سرسبزی که بر این راه خاطرهانگیز سایه افکندهاند، پیش میرویم؛ به نظر میآید که در اعماق تاریخ دور و دراز و پر فراز و نشیب و رنگارنگ این سرزمین کهن فرو میرویم. انگار کودکان خونگرم و پرنشاطی که در روستاهای کنار راه، با خوشرویی و با مهر راه پاسارگاد را به شما نشان میدهند، و آن دخترکان زیبایی که با جامههای چیندار و بلند و رنگارنگ، گلهای بنفشه و بابونه صحرایی دشت پاسارگاد را میچینند تا داروی دردهای مادرانشان کنند؛ یادگارهایی گرانبها از هزاران سال پیش و از پاسارگاد خاموش و خفته در تاریخ و آن مردان بزرگ هستند.
هنوز هم دستان گرم و پرتوان مردان و بوی خوش نان و تنور خانگی زنان پاسارگاد نشان میدهد که اجاق ایرانیان همچنان روشن و همچنان گرم استآخر هفته بود که به همراه تعدای از خبرگزاری ها برای بازدید از اتمام پروژه مرمت آرامگاه کوروش به تخت جمشید و پاسارگاد رفتیم .
امروز در روزنامه جهان صنعت مطلبی در مورد اثرات منفی سریال حلقه سبز کار ابراهیم حاتمی کیا با عنوان "حلقه سبز موفق نبود" منتشر شد . در این نوشتار نکاتی در مورد اثرات منفی این سریال و تاثیرات آن بر روی بینندگان به خصوص اهداکنندگان عضو به چشم میخورد که به نظرم جای تامل بسیاری داشت . در آن مطلب آمده بود که در حدود ۱۱ نفر از علاقه مندان اهدای عضو پس از دیدن سریال و بی میلی حسن گلاب بيمار در حال کما از اهدای عضو خود پشیمان شده بودند.
با نگاهی به سریال های دنباله دار و پربیننده شبکه های تلوزیونی به این نکته پی میبریم که متاسفانه عمدتا نکات منفی فیلم ها و سریال ها بر روی بینندگان تاثیر گذاشته است . مانند سریال سالهای دور از خانه که پس از پايان سريال تعدادي از دانش آموزان دختر دبستاني تهران براي يافتن كار به راه آهن رفته و قصد خريد بليط شهرستان را داشتند.
متاسفانه اكنون نوبت به سريال حلقه سبز رسيده.حال كه نخستين سريال ساخته ابراهيم حاتمي كيا از نوعي متفاوت به خانه هاي مردم راه يافته مورد هجوم انتقاد جامعه پزشكان و از طرفي به ظاهر باعث پشيماني داوطلبان اهداي عضو شده است .
به نظر میرسد بروز اين گونه واكنش ها زاييده فقرفرهنگي حاكم بر بيشتر خانواده هاي ايراني است. چرا كه آنها همواره نيمه خالي ليوان را ميبيند. اگر خوب دقت كنيم ميبينيم كه هيچگاه از خود گذشتگي ها فداكاريها و ساير صفات مثبت انساني فيلم ها و سريال ها ي ايراني الگو و سرمشق عامه جامعه نبوده است .